الشيخ محمود الشبستري
7
گلشن راز ( فارسى )
[ ديباچه ] بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام آنكه جان را فكرت آموخت * چراغ دل ز نور جان برافروخت ز فضلش هر دو عالم گشت روشن * ز فيضش خاك آدم گشت گلشن توانايى كه در يك طرفه العين * ز كاف و نون پديد آورد كونين چو قاف قدرتش دم بر قلم زد * هزاران نقش بر لوح عدم زد از آن دم گشت پيدا هر دو عالم * وز آن دم شد هويدا جان آدم در آدم شد پديد اين عقل و تمييز * كه تا دانست از آن اصل همه چيز چو خود را ديد يك شخص معين * تفكر كرد تا خود چيستم من ز جزوى سوى كلى يك سفر كرد * وز آنجا باز بر عالم گذر كرد